لسان الملك سپهر
227
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
مع القصه همگروه به درگاه هرمز شتافته بار يافتند و به انجمن او درآمدند ، شاهنشاه عجم را ديدار ايشان خوش افتاد و آن جماعت را نشستن فرمود و خوان و خورش پيش نهادند و ايشان بدان گونه كه عدى فرموده بود خوردن گرفتند ، از ميانه هرمز چشم بر نعمان گماشت و لقمههاى بزرگ و بسيار خوردن او را بديد و با عدىّ به زبان فارسى گفت كه : اگر خيرى در اين جماعت است در نعمان خواهد بود ، آنگاه يك يك را در نهانى طلب كرده با ايشان سخن كرد و همه بدانسان پاسخ دادند كه عدى فرموده بود . چون نوبت به نعمان رسيد ، عرض كرد كه : اگر دفع برادران نتوانم كرد ، چگونه دفع عرب توانم . هرمز از اين سخن در كار او يك جهت شد و او را از بهر سلطنت حيره اختيار كرد و خلعت و منشور بداد و تاجى مكلّل كه شصت هزار ( 60000 ) درهم ثمن داشت به دو عطا فرمود و پادشاهى حيره او را مسلم گشت . در اين وقت ابن مرنيا با اسود گفت : اين ثمر از آنجا اندوختى كه دنبال عدىّ گرفتى و سخن مرا پذيرفتار نشدى ، اما از آن سوى عدىّ خواست اين سلطنت بر نعمان استوار كند ، پس از صناديد قوم انجمنى كرد و طعامى نهاد و ابن مرنيا را نيز دعوت فرمود تا از بهر نعمان از مردم بيعت گيرد . و چون انجمن از اكل و شرب بپرداختند عدىّ با ابن مرنيا گفت : از من رنجه مشو اگر خواستهام سلطنت حيره نصيب نعمان شود زيرا كه او ربيب من بود چنان كه تو از بهر اسود همان را خواستى و اگر توانستى اسود را به سلطنت برداشتى ، آنچه بر خود روا ندارى بر ديگران روا مدار . آنگاه گفت كه : از تو مىخواهم كه در اين كار بر من حسد نبرى و از جاى برخاست و سوگند ياد كرد كه هرگز از نعمان دورى نجويد و از بهر او غايله و داهيه نخواهد و اسرار او را مكشوف نسازد . چون عدىّ بن زيد ازين سخنان بپرداخت عدىّ بن مرنيا برخاست و به همان سوگندها قسم ياد كرد كه پيوسته از نعمان دورى كند و از بهر او طلب غايله و داهيه نمايد و اسرار او را مكشوف سازد ، و از آن انجمن بيرون شدند . و از پس آن به سوى حيره كوچ دادند . و نعمان به دارالامارهء پدر آمده بر تخت سلطنت جاى كرد و كار خويش را به نظم و نسق بداشت و شاد بنشست .